به این که راحت دروغ میگی عادت کردم ولی...دلم میسوزه وقتی برای اثبات دروغت میگی به جون تو که دوستت دارمرایگان

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 21:24 ] [ mohaddeseh ] [ ]

میسوزم

مثل سیگار مانده ام میان دو انگشتش... نه میکشد,نه خاموش میکند...فراموش کرده است که میسوزم17860317946578918408.jpg

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 21:12 ] [ mohaddeseh ] [ ]

به کسی که رفت بگویید:من کسی را از دست دادم که دوستم نداشت


ولی تو کسی را از دست دادی که دیوانه ات بود . . .


پس تو باختی نه من !

[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 13:14 ] [ mohaddeseh ] [ ]


ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟

تو،

وقتي شادي ميخندي،

من،

وقتي تو شادي ميخندم.27775713746022432840.jpg

[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 14:12 ] [ mohaddeseh ] [ ]

دوره ،دوره ی گرگهاست …
مهربان که باشی ، می پندارند دشمنی!

گرگ که باشی ، خیالشان راحت میشود از خودشانی!!!
ما تاوان گرگ نبودنمان را می دهیم

[ پنجشنبه پنجم دی 1392 ] [ 22:51 ] [ mohaddeseh ] [ ]

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت


هر کس غصه ی اینکه چه میکرد نداشت


چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید


خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت ...

[ دوشنبه چهارم آذر 1392 ] [ 21:23 ] [ mohaddeseh ] [ ]

شـتم
فـــــرامـــوشــش کرده ام

فــقـــط  گـــاهــــی  اســـمـــش را  کــه مــیــشـــنـــوم

بـــی اخـــتـــیـــار  مـــیـــشـــکـــنم

گـــــــــاهی  بـــــــــــــه  قــــدری دلـــــــــــــم

برایـــــــت  تنـــــــگ  میشود  کــــــه

حــــــــــاضرم  حــــــــتی  با  دیگــــــری بــبــیــنــمــت

[ جمعه دهم آبان 1392 ] [ 16:37 ] [ mohaddeseh ] [ ]

همیشه نگاهتان به آن بالاها باشد تا دلتان از این پایین ها نگیردعکس های عاشقانه و رمانتیک | عکس های احساسی | عکس عاشقانه | عکس های عاشقانه غمگین | عکس عاشقانه دختر و پسر | تصاویر عاشقانه | مجموعه عکس عاشقانه | عاشقانه | lovely photos | عکس رمانتیک | عکس های فانتزی | عشق | i love you

[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 18:44 ] [ mohaddeseh ] [ ]

سرنوشت


کتاب سرنوشت برای هر کسی چیزی نوشت نوبت به ما که رسید قلم افتاد… دیگر هیچ ننوشت! خط تیره گذاشت و گفت: تو باش اسیر سرنوشت…

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 15:22 ] [ mohaddeseh ] [ ]

مغرورم

بگذار بگویند مغرورم اما من دوستت دارم هایم را خرج کسی که لیاقتش را ندارد نمیکنم

[ جمعه نوزدهم مهر 1392 ] [ 16:51 ] [ mohaddeseh ] [ ]

درکشورمن

ﺩﺭ ﻛﺸﻮﺭ ﻣﻦ : 
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻭ ﺯﻥ ﻫﺎ؛ﻫﺮ 2 ﺍﻧﻜﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ،ﻫﺮ 2 ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ
ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻣﻲ ﻧﺎﻟﻨﺪ .
ﺟﻤﻠﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺟﻤﻠﻪ ﻱ ﻓﺮﺍﺭ،ﺑﺸﻨﻮﻳﻢ،ﻓﺮﺍﺭ
ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﺍﻣﺎ!!!
ﻫﺮ 2 ﺏ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﻨﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ !
ﻣﺮﺩﻫﺎ : ﺗﺎ ﻣﺎﻧﻜﻦ ﻣﻴﺒﻴﻨﻨﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻧﺪ !!
ﺯﻥ ﻫﺎ : ﺗﺎ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺍﻱ ﺳﻮﺍﺭ B M W !!!
ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺴﺘﻴﻢ .!.!.

[ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ] [ 13:34 ] [ mohaddeseh ] [ ]

خیلی قشنگ بخون ضرر نمیکنی

تا حالا پاتون رو توی یک تیمارستان گذاشتین؟

مال من خیلی اتفاقی شد برای تحقیق دانشگاه ولی بیشتر یک حس کنجکاوی بود البته بخش بیماران روانی متعادل و بی آزار

پام رو که گذاشتم تو راهرو یک حس عجیبی بهم دست داد به خودم که اومدم دیدم یک بیمار جلوم ایستاده و داره من رو نگاه میکنه

یک مرده حدود 40ساله بود بعد از یک مکس کوتاه لبخند زد و گفت :

سلام مامان بلاخره اومدی؟

راستش خندم گرفت اون جای پدرم بود بعد به من میگه مامان.

از کنارش رد شدم دیدم یک بیمار دیگه روی زمین نشسته و با دستش روی زمین علامت هایی میکشه بهش نزدیک شدم گفتم:

سلام داری چیکار میکنی؟ گفت:

من مهندس هستم دارم نقشه ساختمونم رو میکشم.

2ساعتی اونجا بودم و تونستم بیمارهای زیادی رو از نزدیک ببینم که انگار تو این دنیا نبودن توی عالمی که خودشون ساخته بودن سیر میکردن به دور از ناراحتی ها و غم ها

پیش خودم فکر کردم گاهی خوبه که آدم دیوونه باشه تا هیچ غمی رو حس نکنه دیوونگی ام عالمیه.

یک اتفاقه جالب برام افتاد

توی اون راهرو تمام اطاقها باز بودن جز یک اطاق که درش بسته بود و نظر من رو به خودش جلب کرد

به در نزدیک شدم اول در زدم کسی جواب نداد بعد خیلی آروم در رو باز کردم

یک پسر جوان کنار پنجره نشسته بودفکر میکنم حدوده 24 سال داشت.

تمیز و آراسته و خیلی آرام بود

بهش نزدیک شدم روی تخت نشستم باهاش حرف زدم اما اون یک کلمه هم چیزی نگفت کنجکاو شده بودم میخواستم ببینم توی فکرش چی میگذره

اون خیلی سخت بود نمیشد درونش نفوذ کرد

بهش گفتم چرا حرف نمیزنی به من بگو تورو برای چی آوردن اینجا؟

برگشت روبروم ایستاد و توی چشمام خیره شد سنگینی نگاهش داشت آزارم میداد اما ناگهان خشمش آروم شد یک نگاه معصومانه

گفت:واسه عشق و دوست داشتن.

با تعجب نگاهش کردم!

گفتم: میشه بگی چه اتفاقی افتاد که آوردنت اینجا؟

بازم سکوت کرد رو به پنجره کرد وگفت:

وقتی کسی رو دوست داری و دوستت نداره وقتی با کسی صادقی ولی بهت دروغ میگه وقتی به یکی وفاداری ولی ولی بهت خیانت میکنه باهاش چیکار میکنی؟

دوباره رو به من کرد چشماش دوباره همون حالته اول رو پیدا کرد یک لحظه ترس برم داشت بی اختیار آروم گفتم:

کشتیش؟

اومد روبه روم ایستاد نفسم بند اومده بود با صدایی گرفته و ضعیف گفت:

نه..نه

دوباره به سمت پنجره بازگشت

از اطاق مراقبت صدام زدن وقت رفتن بود اما هزار تا سوال تو فکرم بود که رهام نمیکرد

بدون خداحافظی اطاق رو ترک کردم به دفتر رسیدم از مدیر تیمارستان تشکر کردم با یکی از پزشکا آشنا بودم اون من رو تا دم در همراهی کرد

ازش از اطاق مورد نظر پرسیدم گفت:

4سال پیش آوردنش از روزی که آوردنش تا حالا یک کلمه حرف نزده

از تعجب یک لحظه سر جام خشک شدم

دکتر گفت:

چیزی شده؟

گفتم:

نه...نه نمیدونین چی کار کرده که آوردنش اینجا؟

یهو صدای زنگی عجیب به گوشم رسید دکتر بهم گفت که سریع اونجا رو ترک کنم و همگی ریختن توی یک اطاق

از توی حیاط شیشه اطاقش رو دیدم هنوز کنار پنجره ایستاده بود بی اختیار براش دست تکون دادم اونم دستش رو کشید روی شیشه.

نمیدونم نمیدونم اون یه دیوونه نبود یا اگه بود یه دیوونه معمولی نبود اون یه عاشق بود که نمیدونم با معشوقش چیکار کرده بود

اگه توی این سالها حرف نزده چرا با من حرف زد چرا؟

نمیفهمیدم فقط امیدوار بودم دوباره بتونم ببینمش.

2روز بعد شنیدم که اون بیمار خودکشی کرده

از پنجره اطاقش خودش رو پرت کرده بود بیرون

تمام بدنم یخ کرد سرم گیج میرفت با تمام وجود حاظر شدم و به طرف تیمارستان راهی شدم.

خیلی شلوغ بود رام نمیدادن دکتر رو دم در دیدم التماسش کردم بزاره بیام تو بلاخره با بدبختی تونستم برم تو

تمام پله ها و طول راهرو رو دویدم تا به اطاقش رسیدم در باز بود اطاق خالی بود بغضم گرفت روی تختش نشستم چرا آخه چرا؟

یه بیمار بهم نزدیک شد سلام کرد اشکام سرازیر شد گفت:

داری گریه میکنی؟اشکام رو با دستش پاک کرد

یک کاغذ جلوم گرفت و گفت:

بیا این ماله تو

با تعجب نگاهش کردم گفت:

این رو رضا به من داد گفت هر وقت دیدمت بدمش بهت

کاغذ توی دستم می لرزید

سلام

نمیدونم از کجا پیدات شد فقط میدونم که با نگاه اولی که توی چشمات کردم چیزی جز پاکی و صداقت ندیدم

تو اون روز من رو ترک کردی و من تصمیم گرفتم دنیا رو ترک کنم

میخوام جواب سوالت رو بدم

من دیوونه نبودم من یه عاشق بودم که راهم رو اشتباه انتخاب کردم

میخوای بدونی چیکار کردم؟

بهم خیانت کرد خودم با چشمام دیدمش دزدیدمش بردمش جایی که دیگه نتونه بهم خیانت کنه یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه اما نکشتمش

بعد هم هر چی ازم پرسیدن نگفتم کجاست

همه فکر کردن کشتمش منم یک کلمه حرف نزدم

بعد هم پدرم به خاطر اینکه اعدامم نکنن با چند تا آزمایش و مدرک و پارتی ثابت کرد که بیماره روانیم

میخوای بدونی واسه چی باهات حرف زدم؟

به خاطر صداقتی که توی چشمات دیدم این صداقت توی چشمای کسی نبود

حالا میخوام این قصه را تموم کنم باقی راه رو تو باید بری

میخوام بگم کجاست

تمام دستم میلرزید در یهو باز شد نامه از دستم افتاد به سرعت برش داشتم

دکتر بود وارد اطاق شد با عصبانیت فریاد زد تو با این بیمار چه ارتباطی برقرار کردی؟ باید به من بگی بگو بگو اون با تو حرف زد؟ آره آره ؟

دوباره بغضم ترکید زدم زیره گریه

گفتم آره آره حرف زد من اشتباه کردم شاید اگه اون روز بهتون میگفتم اون الان زنده بود

دکتر گفت:

خیلی خوب خیلی خوب آروم باش حالا به من بگو اون به تو چی گفت؟

نامه رو بهش دادم با تعجب بازش کرد و شروع به خوندن کرد

اون دختر پیدا شد توی یک کلبه توی یک جنگل پرت و یک پسر جوان هم آنجا بود که بعد معلوم شد دوسته رضا بوده و بهش قول داده که مواظبش باشه

آخر نامه رضا نوشته بود

اگر یاسمین رو دیدی بهش بگو دوستش دارم و تا آخرین نفس بهش وفادار بودم.اگه مجنون میخواست از ما امتحان بگیره بزار از حالا بگم که هردومون تو اون ردشدیم.

تو بری موندن من معنی دیوونگیه            آخرین حرفم اینه تو بری آخره این زندگیه

[ شنبه دوم شهریور 1392 ] [ 22:28 ] [ mohaddeseh ] [ ]

اهای...

گم شده ام

خودم را گم کرده ام

آهای "من " کجایی؟!


[ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 ] [ 15:57 ] [ mohaddeseh ] [ ]

کاش بودی...

کاش بودی . . .

وقتـی بغض مـی کردم . . .

فقطـ بغلم مـیکردی و مـیگفتـی . .

ببینم چشمـــــاتو . . . منـــــو نگاه کـن . . .

اگه گریــه کنـی قهـــــر مـیکنم میرمـــــا . . .!

فقط همـیــن …!!!

[ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ] [ 19:28 ] [ mohaddeseh ] [ ]

دلتنگم


دلتنگم!!

بــرای کسـی کـه مدتهـاســت ....

بــی آن کـه باشــد ....

هــر لحـظــه ....

زنــدگــی اش کـــرده ام !

بــدهــکاری بــه مــن....

بــه تــمام "دوســتت دارم" هــایــی که گــفتم ,

و تــو نــشنــیده گــرفتــی ...

[ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ] [ 0:3 ] [ mohaddeseh ] [ ]

من را ببین....


مـــ ــن را بـبـیـــــــن ...!
هـمـچـنـــان ایستــــــــاده اَم ...
آن دختــ ـری کــــه فـکــــــر مـی کــــــردی ,
مـی شکنـــــــد بــــــی تــــــــو ...
مــی شکـــــند امثالـــ ــی مثـــــــل " تـــ ـــــو را " ...............!

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 19:17 ] [ mohaddeseh ] [ ]

تظاهر

باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم ...

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم ...

باز باید مواظب اشک هایم باشم ...

باز همان تظاهر همیشگی : " خوبم ... "
 

[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 17:37 ] [ mohaddeseh ] [ ]

نی چوپان

اینجا در دنیای من "گرگ ها" هم افسردگی مفرط گرفته اند... دیگر گوسفند نمیدرند..

به نی چوپان "دل" میسپارند و گریه میکنند...

[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 8:10 ] [ mohaddeseh ] [ ]

دست نوشته خودمه

با خیالم در کوچه کوچه های خاطراتت قدم زدم اما افسوس در کوچه های خاطراتت یک یاد خوش ندیدم رفتی برو خوش باش من میمانم اینجا در پهنای ساحل خاطراتت همواره قدم میزنم
[ پنجشنبه سوم مرداد 1392 ] [ 18:21 ] [ mohaddeseh ] [ ]

میگویند:ساده نیست...
گذشتن از کسی که گذشته هایت راساخته،
و آینده ات را ویران کرده!!!!....
اما من گدشتم..

[ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392 ] [ 19:46 ] [ mohaddeseh ] [ ]

ساده

چــه سـاده لــوحـانـهچشــم انتظــار دلتنگــی تــو مـی نشینـمفــرامــوش مـی کنــم، هــیاگــر دل تــو قـــرار بــود تنگ مــن شــود"هیــچ وقت نمــی رفتی...!"
[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 18:36 ] [ mohaddeseh ] [ ]

مدیونی

آهــای… با تـــوام!

تا آخـــر عمــرت مدیــــونی

به کــسی کــه باعـــث شدی بعـــد از تــــو دیگــه عاشـــق هیچــــکس نــشه
میـــفهـــمــی؟...

[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 18:31 ] [ mohaddeseh ] [ ]

من که خوشم امدقشنگ

موهام تراشیده شدن...ازم خجالت نکشی...

دارم میام ببینمت با این لباس ارتشی...

 

روزای سختمون گذشت،۲ساله این روزو میخوام...

تو تک تکه ثانیه هام بوی تو میده لحظه هام..

 

چقد شلوغه کوچتون...اون کیه میخنده باهات؟؟!!!۱

چرا اسمتو میگه؟چه نسبتی داره باهات؟؟

 

اون کیه دست دادی باهاش؟حرف منو بهش نزن...

چقد عوض شدی گلم....راستی چقد میاین به هم..

[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 18:14 ] [ mohaddeseh ] [ ]

شهامت

شهامت میخواهد دوست داشتن کسی که میدانی هیچ زمانی سهم تو نخواهد شد...

[ سه شنبه یازدهم تیر 1392 ] [ 19:36 ] [ mohaddeseh ] [ ]

غریبه

ساده کنار میکشم...

هرچند پای من هیچوقت وسط نبود... 

 

[ سه شنبه یازدهم تیر 1392 ] [ 19:34 ] [ mohaddeseh ] [ ]

اشتباهی

کاش می فهمیدی...

که تو از دید من زیبا بودی...

دیگران حتی نگاهت هم نمیکردند...

و تو چه اشتباهی مغرور شدی...

[ سه شنبه یازدهم تیر 1392 ] [ 19:33 ] [ mohaddeseh ] [ ]

چقدر سخته

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

[ سه شنبه یازدهم تیر 1392 ] [ 19:27 ] [ mohaddeseh ] [ ]

به هر چه نمی‌خواستم رسیدم
جز تو... که می‌خواستمت

[ سه شنبه یازدهم تیر 1392 ] [ 19:25 ] [ mohaddeseh ] [ ]


به تاوان دلم که شکسته شد

دلها را می شکنم

گناهش پای دلی که دلم را شکست...


[ یکشنبه نهم تیر 1392 ] [ 14:54 ] [ mohaddeseh ] [ ]

همه می خواهند

جای تو را بگیرند...

بی آنکه بدانند...

تو هم دیگر جایی نداری...!

[ یکشنبه نهم تیر 1392 ] [ 14:53 ] [ mohaddeseh ] [ ]